افسون زمین
اندیشه های یک زمینی
شب به سنگ ابرها سر می نهد در دل میخانه خلق بی پناه گریه ها را رنگ مستی می دهد در سکوت شوم دریا موج ها برده سر در زیر بال آبها چشم زورق ها نمی تابد دگر بر فراز قله ها خیزاب ها ای سوار دشتهای گلفشان این دیار مرده را گردی برآر از حصار قلعه ها بشکن طلسم بایر فانوسها را گل بکار
ماه در زندان قصر کهکشان
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت
9:19 توسط شباویز| |
| :قالبساز: :بهاربیست: |


