دختر خندید ....
دختر خنديد ساده بود.
عينكش را كه از چشم برداشت خيره شد به سياهي چشمهايش كه قشنگ بودند يا فكر ميكرد كه قشنگ اند و هميشه پشت ضخامت شيشه هاي عينكش نمي ديد كه قشنگ اند و...
عينك از زيبايي چهره اش كم ميكرد اما بدون آن حس آدمهاي برهنه اي را داشت كه از شرم برهنگي سربه زير راه ميروند و فكر ميكنند كه سر به زيرند ديگران و نمي بينندش كه بگويند ”سلام”
عينك به يكي از اجزاي چهره اش تبديل شده بود و بدون آن مثل آدمهايي كه دماغ نداشته باشند چيزي كم داشت.
با اين همه گاهي مي خواست چهره اش را تخريب كند،دلش دو شيار عميق مي خواست كه پاي چشمهايش را گود كنند و يك صورت استخواني مربع شكل.
دلش چهره اي مسلول مي خواست كه
نگاهش نكنند از روزي كه نگاهش كردند تا تنها خطوط چهره اش را دنبال كنند از روزي كه گفته بود ”چهره اي داري كه دوست دارم ساعتها به آن خيره شوم”
راست بود دروغش كه...
راست بود شبح مردي كه پشت پنجره اي مي ايستاد تا سايه دختري را ببيند دروغ بود توي سرش كسي بود يا خودش بود كه حرف ميزد با خودش كه
فرار، عشقهاي فانتزي، دخترهايي با سرهاي تراشيده ، سكسهاي متوالي، خودكشي هاي مداوم. استخوانهايي كه مي پوسيد زير خاكهايي غريب...راست است كه دروغ بود؟
آدمها دروغهايشان را روي تو بالا مي آورند، بي آنكه كثافتهايشان را پاك كني به راهت ادامه ميدهي.
آدمها بالا مي آورند خودشان را روي تو كه خودت را پنهان ميكني پشت چشمهايت كه پشت ضخامت عينكت ديگر قشنگ نيستند.
كسي بود يا خودش بود كه برخاسته بود از كابوسي كه يك ماه موريانه شده بود افتاده بود به جانش و ذره ذره...
حتي فرياد هم نزده بود انگار صدايش را ازدست داده باشد.
عينكش را كه از چشم برداشت از كابوس برخاسته بود،خودش را خطي فرض كرده بود كه هيچ خط ديگري را قطع نمي كند و گفته بود: نه
همه چيز به طرز وحشتناكي ساده بود مثل اينكه غباري روي لباست نشسته باشد و تكانده باشي، تنها با حركت يك دست.
ديگر كسي هر روز توي دلت رخت نمي شويد و دندانهايت از نفرت نيست كه مي لرزند، مي گذاري بگذرد روزهايي كه فكر ميكني بد نمي گذرد
خنديد
ساده بود برخاستن از كابوس دهانهاي جنبنده ي دروغگويي كه براي بوسيدن مي خواست
دهانها، روده ها و آلتهاي تناسلي شان....
در آينه شيارهاي مورب گونه هايش را دنبال كرد، كشيدگي سركشانه ی ابروهايش و سادگي خطوط لبهايش را در سكوتي كه نمي شكست.
دستهايش را به سمت خودش دراز كرد و
خستگي چهره اش را پوشاند
دلش دو شيار عميق مي خواست كه پاي چشمهايش را گود كنند و يك صورت استخواني مربع شكل
دلش چهره اي مسلول مي خواست از روزي كه گفته بود:
چهره اي داري كه دوست دارم ساعتها به آن خيره شوم
راست بود دروغش كه ....
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:19  توسط شباویز
|
