افسون زمین
اندیشه های یک زمینی
اسیری خسته ای افسرده جانی تذروی آشیان بر باد رفته به دام افتاده ای از یاد رفته نه دمسازی که با وی راز گویم نه یاری تا غم دل باز گویم درین محفل چو من حسرت کشی نیست به سوز سینه من آتشی نیست ********************************************* گریه ام چون شمع بزم آهسته است دل کند زاری ولی لب بسته است در کفم از باغ الفت خار ماند رفت دل از دست و دست از کار ماند کرده ام خو با ملال خویشتن برده ام سر زیر بال خویشتن گلبن امید من بر باد رفت نغمه شادی مرا از یاد رفت
کیم من دردمندی ناتوانی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت
15:32 توسط شباویز| |
| :قالبساز: :بهاربیست: |


