افسون زمین
اندیشه های یک زمینی
کوچه گردی های خود را زندگی نامید و رفت از خود نمايان بي ارزش خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشقها می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند وفقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده بجا می مانند
زندگی تکرار پائیــــز است؛ باید دیـــد و رفت
زندگی رودی است جاری، هر که آمـد شادمان
کوزه ای پر کرد و مشتی آب از آن نوشید و رفت
سال ها مادر بزرگ از شهر شادی قصه گفت
خود ولی از غصه های زندگــی نالیــد و رفت
غرق قاموس معانی بود عمری پیر عشق
گاه رفتن زندگانی چیست را پرسیــد و رفت
شاپرک هر چنــد عمری میزبان باغ بود
چون نسیم از عطر گلها شمه ای بوئید و رفت
قاصدک، این کولی خانـه به دوش روزگار
گرچـــه شبنم بستری گستــرد از گـــــل
عاقبت جامه ای از جنس عریانی خود پوشید و رفت
از دروغگويان بي حيا
از دغلكاران بي ارزشي
كه براي ماندن در منجلاب زندگي
خون هر تكشاخي را مي مكند
از انسان نمايان خود پسندي
كه از ورطة غرور
به خود بزرگ بيني رسيده اند
و معترضم
به خود
كه با موجوداتي فرومايه
از اين دست رفتار كردم
دركوچه نسيمي جريان دارد
و ماه زيبايي جهان را به رخ مي كشد
در جهاني اينچنين زيبا
من پشت سر مي گذارم
فاصله پنجره و احساس را
من از مزار شب سفر مي كنم
و آغشته به بوي تو
مهربانيت را در انتظارم
و تو چه مهرباني
اي يگانه ترين غمخوار
و به خاك مي سپارم
وحشت از دست دادن شربت و شوكت را
و ايماني دوباره مي آورم
به شقايق و ترانه هاي هستي
و ويرانه هاي شهوت نياز را
به شما تسليم مي كنم
بعد از اينهمه هيچ
كسي مرا مي خواند
من از چه هستم
چگونه هستم
مزار سبزه ها را از خاطر انگار برده بودم
اما ديگر
آن ستاره ها ي مقوايي رفتند
اكنون به گرد جهاني لايتناهي
تكيه كرده ام
اکنون گذشته خود را ميبنم که سرشار ست از تنهايی ، داغان شدن ، پوسيدن و مچاله شدن ها .
اما آنروزگار گذشته است و من پخته شده ام ، حوادث ناگوار آموزگار متبحری بود که به من چون چرای زندگی را آموخت.اکنون من الفبای زندگی را بهتر از خود زندگی ميدانم.
اکنون ميدانم که سايه ها را بايد لگد کوب کنم و صدای التماسشان را با اب دهانم پاسخ دهم.
با تو هستم ای سايه تازه از راه رسیده ، بازی تازه شروع شده است.
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن، آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را
علف هرزه ی کین پوشاندست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست.......
دختر خنديد ساده بود.
عينكش را كه از چشم برداشت خيره شد به سياهي چشمهايش كه قشنگ بودند يا فكر ميكرد كه قشنگ اند و هميشه پشت ضخامت شيشه هاي عينكش نمي ديد كه قشنگ اند و...
عينك از زيبايي چهره اش كم ميكرد اما بدون آن حس آدمهاي برهنه اي را داشت كه از شرم برهنگي سربه زير راه ميروند و فكر ميكنند كه سر به زيرند ديگران و نمي بينندش كه بگويند ”سلام”
عينك به يكي از اجزاي چهره اش تبديل شده بود و بدون آن مثل آدمهايي كه دماغ نداشته باشند چيزي كم داشت.
با اين همه گاهي مي خواست چهره اش را تخريب كند،دلش دو شيار عميق مي خواست كه پاي چشمهايش را گود كنند و يك صورت استخواني مربع شكل.
دلش چهره اي مسلول مي خواست كه
نگاهش نكنند از روزي كه نگاهش كردند تا تنها خطوط چهره اش را دنبال كنند از روزي كه گفته بود ”چهره اي داري كه دوست دارم ساعتها به آن خيره شوم”
راست بود دروغش كه...
راست بود شبح مردي كه پشت پنجره اي مي ايستاد تا سايه دختري را ببيند دروغ بود توي سرش كسي بود يا خودش بود كه حرف ميزد با خودش كه
فرار، عشقهاي فانتزي، دخترهايي با سرهاي تراشيده ، سكسهاي متوالي، خودكشي هاي مداوم. استخوانهايي كه مي پوسيد زير خاكهايي غريب...راست است كه دروغ بود؟
آدمها دروغهايشان را روي تو بالا مي آورند، بي آنكه كثافتهايشان را پاك كني به راهت ادامه ميدهي.
آدمها بالا مي آورند خودشان را روي تو كه خودت را پنهان ميكني پشت چشمهايت كه پشت ضخامت عينكت ديگر قشنگ نيستند.
كسي بود يا خودش بود كه برخاسته بود از كابوسي كه يك ماه موريانه شده بود افتاده بود به جانش و ذره ذره...
حتي فرياد هم نزده بود انگار صدايش را ازدست داده باشد.
عينكش را كه از چشم برداشت از كابوس برخاسته بود،خودش را خطي فرض كرده بود كه هيچ خط ديگري را قطع نمي كند و گفته بود: نه
همه چيز به طرز وحشتناكي ساده بود مثل اينكه غباري روي لباست نشسته باشد و تكانده باشي، تنها با حركت يك دست.
ديگر كسي هر روز توي دلت رخت نمي شويد و دندانهايت از نفرت نيست كه مي لرزند، مي گذاري بگذرد روزهايي كه فكر ميكني بد نمي گذرد
خنديد
ساده بود برخاستن از كابوس دهانهاي جنبنده ي دروغگويي كه براي بوسيدن مي خواست
دهانها، روده ها و آلتهاي تناسلي شان....
در آينه شيارهاي مورب گونه هايش را دنبال كرد، كشيدگي سركشانه ی ابروهايش و سادگي خطوط لبهايش را در سكوتي كه نمي شكست.
دستهايش را به سمت خودش دراز كرد و
خستگي چهره اش را پوشاند
دلش دو شيار عميق مي خواست كه پاي چشمهايش را گود كنند و يك صورت استخواني مربع شكل
دلش چهره اي مسلول مي خواست از روزي كه گفته بود:
چهره اي داري كه دوست دارم ساعتها به آن خيره شوم
راست بود دروغش كه ....
| :قالبساز: :بهاربیست: |


